دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت که از تمام دنیا تنفر


داشت و فقط یکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او


چنین گفته بودش « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر


فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس **** گاه تو


خواهم شد » *** و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر


پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا


بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را رودخانه ها و درختها را


آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست دلداده به


دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد و یاد آورد وعده


دیرینش شد « بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای


سال منتظرت مانده ام » دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود


گفت : « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟


دلداده اش هم نابینا بود » و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به


همسری با او نیست *** دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر


اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد گفت


« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »